سرویس مدرسه

پدر صبح زود به خانه آمد.  مثل خیلی وقت ها.  پیش از آن که ما از خواب بیدار شویم. البته او یک شغل ندارد، مثل خیلی ها. او استاد دانشگاه هم هست. چند سالی می شود که مادر دیگر از او نمی پرسد سر کار چه طور بوده. از زمانی که قاضی شده. آخر پدر قاضی هم هست.

پیراهنش را در آورد  و انداخت روی دسته صندلی و  و خسته روی مبل افتاد. ما خواب بودیم. مثل همیشه.

به مادر گفت که وقت نکرده این لکه  کنار آستین را پاک کند. و بهتر است قبل از این که بچه ها از خواب بیدار شوند لکه را پاک کند وگرنه ممکن است رنگش بماند. مادر گفت برو دوش بگیر. ولی پدر داشت صورتش را می شست و نشنید.  پدر عاشق مادر است.

مادر هم ادامه نداد. او سر کار می رود و گاهی عجله دارد.  مدیر مدرسه است. اوایل چند سال با هم همکار بودند. بعد یک روز به خانه آمد و گفت دیگر آن جا نمی رود. گفت  بچه هایش باید نان بخورند نه نفرین. و چند هفته نشست خانه. بعد هم شد دبیر. می خواست با پس اندازی که داشت شرکت بیمه باز کند ولی پدر گفت همان معلمی خوب است سه ماه تعطیلی دارد و می تواند پیش ما باشد. برای ثبت نام بچه ها هم بهتر است.

مادر نمی داند که او بازجوست. نمی داند که دیشب او به دختری کم سن تجاوز کرده و این خونِ دماغ اوست.

در را بست و رفت. ما با سرویس می رویم.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

رییس جمهور رفته گل بچیند

بحث سر مقیاس است.

 

شکی نیست که در اخبار جهان جای بدشگونی برای خود خریده ایم ولی مردم دنیا تا چه اندازه به سرنوشت ما علاقمندند و آن را دنبال می کنند؟ روزهای اول گمان می کردم که همه امپراتوری پارس را می شناسند ولی هنگامی که همه علاقه خودشان را به من با تحسین زبان و رقص عربی نشان دادند فهمیدم که آن جای بدشگون چندان هم برای مردم اهمیت ندارد. بماند که کسانی که هیچ وقت انتظارش را نداری همیشه هنگام جمع بسته پدیده های اجتماعی با کلماتی چون همه و همیشه و هیچ کس، پابرهنه می دوند وسط نتیجه گیری هایت و مثلا تمام فیلم های جافار پاناهی را بهتر از خود تو به یاد می آورند، ولی این تنها برای آن خوب است که بدانی در علوم انسانی همه، همیشه، هرگز یا هیچ کس مفهوم واقعی ندارد. این اتفاق  برایم افتاده است که مثلا سوار تاکسی می شوم و به همکارم تلفن می کنم که به راننده تاکسی آدرس بدهد چون گمان می کنم پیرمردها و راننده تاکسی ها انگلیسی بلد نیستند. آن وقت ناگهان می بینی راننده تاکسی به لهجه سلیسی می پرسد که کجا می خواهید بروید و در دل لابد می خندد. یا مادربزرگی که در جمع تمام جوانان نقش یک مترجم را برایم در اداره پست به عهده گرفت!

 

اما  شمار این آدم ها آن قدر نیست که بتوانی به آن دل خوش داشته باشی.  درهای ایران بسته است و سالیان دراز است که کوک جیب مردمان را از زیر باز می کنند و شک می کنم که شاید برای یک دلیل: برای این که بیرون نروند و اگر می روند زیاد دور نشوند. این شیوه ای است که برادران دینی جمهوری اسلامی، مثل برادر هو جین تائو، پوتین و چاوز به نظام همچنان یادآوری می کنند.

 

اینترنت! فکر این جا را دیگر نکرده بودند. فکر نکرده بدند مارمولک هایی پیدا می شوند که اخبار دنیا را می توانند به چند زبان اصلی بخوانند و بفهمند. این موجی نو است، در حالی که در تمام کشورهای خوش آب و رنگ دنیا چنین پدیده ای به خاطر نزدیکی ساختار زبان هایشان رفتاری تقریبا عادی به شمار می رود. ولی ما دست کم به خاطر دوری ساختار زبانمان از زبان مراکز خبرسازی و رسانه ها خوراک دیگری برای اخبار داشته ایم. خوراکی که وقتی در خود همان رسانه ها برای شنونده فارس زبان ساخته می شود ادویه شرقی به آن افزوده می شود.

 

هنوز فکر می کنیم که امریکا بزرگترین مسئله اش این است که کی به ایران حمله کند.  از رییس جمهورش انتظار نداریم که به تعطیلات برود چون سرنوشت ما در دستان اوست! من هم همین خیال را می کردم. این امریکای جهان خوار باید مملکت ما را پس بگیرد. ولی وقتی می بینیم که سر بزنگاه 25 بهمن قیمت نفت ناگهان بالا می رود جای آن دارد که شک کنیم که شاید این برای کمک به دولت ایران در تحریم است تا هنوز نفس بکشد. جناب اوباما گفت حسنی مبارک باید برود و رفت ولی درباره ما فعلا رییس جمهور رفته گل بچیند.

 

اما فرض کنید شخص شخیص ایشان روبروی شما ایستاده. می توانید از او بخواهید ارتشش را گسیل کند تا سرنوشتشان را به خاطر سرنوشت شما به خطر بیندازند؟ آن وقت اگر از شما حق توحش بگیرند لابد ناراضی نمی شوید؟

 

اما وقتی روزی سری به خبرهای چند روزنامه وزین جهان بزنی مقیاس دستت می آید؛ ایران کشور مهمی است ولی تنها کشور پرآشوب نیست. اصلا در مقایسه با خیلی از کشورهای اطراف که کشته کشتار قبیله ای دارند گویی خون فرزندان ما چندان به چشم نمی آید. از بخت بد روزگار، جنبش سبز در منطقه بی شعوری از جهان اعلام وجود کرده. بی شعور از آن جهت که پا به پای خبر کشته شدن پاره های تنمان که هیچ برایمان عادی نمی شود، همیشه در کشورهای گل و بلبل همسایه خبر کشتارهایی به مراتب پرشمارتر از کشتار ایران به سرعت جای خبر ایران را می گیرد. از ارمنستان تا دارفور، از عراق و افعانستان و پاکستان تا همین بحرین که تا همین چند وقت پیش جزیی از ایران بود. در لیبی هم که مردم خشمگین چند مامور دولت را دار زدند. چشم بشردوستان روی زمین تفاوت زندگی بی خشونت و متمدن ما را با کشورهایی که بچه ها و نوجوانانش با تفنگ بزرگ می شوند درک نمی کند. هرچند که ما هم داریم به همان سو می رویم. به همان سوی تفنگ در دستان کودکان کم سن و سال. به هر حال بشر دوستان روی زمین معمولا نیازهای خودشان پاسخ داده شده که به فکر بقیه مردم روی زمین افتاده اند. در جای خوبی از جهان نفس می کشند که نمی توانند بفهمند مرگ یک فرزند برای مادر خاورمیانه ای به همان اندازه باورنکردنی و ناگوار است که برای مادری در هلند که مادر یا پدری در مالزی.

 

جدای این که ما در منطقه آشوب جهان به دنبال اثبات تمدن خود هستیم، نکته دیگر این است که اعضای پارلمان هر کشوری آن قدر درگیر مسائل خودشان هستند و آن قدر سخت کار می کنند و چانه می زنند که به هوش کشورهای دیگر نیستند. یعنی مثلا وقت ندارند بگویند مرگ بر ایران!! اگر در مجلس کره یا تایلند درگیری می شود تنها به خاطر مسائل خودشان است نه به خاطر کشوری دیگر. دست اجنبی هیچ کجای دنیا در کارنیست، به غیر از ایران. برای همین هم ما به نمایندگان محترم حقوق سر ماهشان را میلیونی پرداخت می کنیم که توی مجلس به نمایندگی از ما شعار بدهند!

 

داشتم فکر می کردم که ما با این عقیده بزرگ شده ایم که مردم چه می گویند؟ اصلا شاید بیشتر پرهیز از خشونت در راه پیمایی ها به همین دلیل بود. من که نمی توانم در این باره فتوا بدهم چون صلاح کسی که در میدان است را تنها خودش می داند و بس. اما این را می دانم که وقتی همان بچه های مثل دسته گل در بازداشتگاه هایی که حتا نامشان جایی به ثبت نرسیده کتک می خورند، کسی نیست برایشان کف بزند. اگر از من می پرسید بهتر است کتک خوری را به کسی آموزش ندهیم تا مثلا جنبش روسفید شود.  ولی بحث گاهی سرخ نگه داشتن صورت با سیلی است. نمی گویم مثل لیبی ماموران دولتی را دار بزنند، که این کار فایده ای هم ندارد. اما باید بدانیم که ما مردمی به آرامی هندی ها هم نیستیم. وقتی یک نفر را می ریزند می گیرند که نمی شود ایستاد نگاه کرد. باید نجاتش داد و خود به خود درگیری پیش می آید. یادم هست که مردم شوکه بودند و نمی دانستند چه گونه به هم کمک کنند. چنین رفتاری  به دوری از خشونت تفسیر نمی شود. شاید به جای پرهیز از خشونت بهتر باشد به آن ها یاد بدهیم با کمترین درگیری از خودشان دفاع کنند.

 

پس از تمام این ها،  دست آخر بنازم به مردم مملکتم. وقتی که فیلم های روزهای راه پیمایی را می بینی، همان هراسی که تمام ما آن را تجربه کرده ایم در فیلم ها موج می زند. مردم می ترسند ولی می روند. دستشان خالی است اما می روند. می روند چون فهمیده اند که سرنوشتشان دیر یا زود باید به دست خودشان نوشته شود. تمام بهترین ها را برایشان می خواهم چون ارزش بهترین ها را دارند.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

احسان، خداحافظ….

احسان نمی خواست بمیرد. ولی موضوع اصلا داستان احسان محرابی نیست. چون او خودش نمرده، او را کشته اند. شنیده ام داس مرگ همیشه پرآرزو ترین ها را زودتر درو می کند. کمتر می دیدی که کسی به اندازه احسان  به زندگی آغشته باشد، شوری داشته باشد برای زندگی و برنامه هایی و آرزوهایی؛ و به اندازه او بخندد و صدایش از کنترل خارج شود. تازه ماه پیش ازدواج کرده بود. امیدوارم بچه ای در راه نداشته باشند. دوست مشترکی دیشب خواب دیده بود  که یک نقاشِ شب بیدار با او خداحافظی کرده و  امروز فهمید که او احسان است…. ولی مرگ احسان حادثه نیست.

سوگوارم، ولی سوگ و خشم در ذهنم حرکت آونگ واری دارند. شاید در فاصله ای از مرگ و زندگی او ایستاده ام که  بیش از آن که سوگوار باشم خشم فروخورده ام نفرینی است نثار تمام آن ها که حادثه سقوط هواپیمای ارومیه را به بار آورده اند و کمتر از همه، خود خلبان.

در شرکت هواپیمایی کار کرده ام و خوب می دانم وقتی از قطعه دورانداختنی  30 ساعت دیگر بیشتر کار می کشند و به تازه واردها آموزش می دهند چگونه برنامه کامپیوتری را دستکاری کنند که این «اضافه کار» را روی مانیتور هشدار ندهد و هوار نزند یعنی چه. و این می شود یک روند، روند جاده های نا امن، روند کشتارهای سازمان دهی شده، گاه و بی گاه در آسمان ها، هر روز در خیابان ها و هر شب در زندان ها. و عجیب است که دیگر صورت ها ناگهان دیگر برایم غریبه نیستند، گویی هم کلاسی هایم بوده اند زمانی. می دانید، ما همیشه دایره مرگ را بیرون از دوستانمان فرض می کنیم. انگار مرگ سهم کسانی است که نمی شناسیمشان و حالا گویی این دایره تنگ تر و تنگ تر می شود.

خوب می شناسم که هواپیمایی کشوری بیش از هر کجای دیگر پر از «اطلاعاتی » های کت و شلوار پوشیده است که پهِن هم بارشان نیست ولی تمام روزشان را به زد و بند می گذرانند. خشمم از آن هاست. خشمم از تصمیم گیرنده هایی است که احسان از بی سوادی شان شکایت داشت همیشه.

داشتم فکر می کردم احسان و حتا همسرش اگر می دانستند او امروز خواهد مرد ترجیح می دادند دیروز در خیابان تیر خورده باشد، هنگام هوار زدن روبروی سرچشمه تمام این حماقت ها، با آن صدای زنگدارش.

آقای موسوی روی سخنم با شماست، که جنبش را به خیال خود به خفا برده اید که هزینه ندهیم. این همان زرنگی است که هزینه را فقط بیشتر می کند…..

سوگوارم چون احسان زندگی نکرده مرد و هوارش به امید بهتر شدن فردا در گلویش خفه ماند. و می مانم که قربانی بعدی کیست.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

حروف بی صدای مادرم

مادرم هیچ وقت پدرم را در تظاهرات روز قدس و جهاد سازندگی همراهی نکرد. فقط آرام آلبوم های عکس را در گوشه ای زیر رختخواب ها پنهان کرده بود تا کسی به جرم این که زمان شاه روسری به سر نداشته در آن جوِ خروش انقلابی با تمام پس لرزه هایش او را از هستی ساقط نکند. انقلابی نبود، سیاسی هم نبود. ادعایی هم نداشت. برایش کافی بود که شاگردانش بدانند ب با آ چی می شه. و حرفی که صدا ندارد را بی صدا بکشند.

برادرم را به دندان کشید. مثل یک ماده ببر. اصلا هر سه تای ما را. هر سه تای ما را کلاس های گوناگون ثبت نام کرده بود و تقریبا دو دهه نقش راننده را برای ما بازی کرد. اما زمانی که برادر کوچک و معصومم با آن چشم های آبی تیله اش شش ماه تمام با مرگ دست و پنجه نرم می کرد، تنها کسی که گریه نکرد مادرم بود. خیلی ها در مادری اش شک کردند ولی او همچنان اصرار داشت که همه چیز درست می شود. چون خدا از نظر او بزرگتر از این حرف ها بود و به هر حال بچه اش نباید گریه اش را می دید.

شب، هفته دوم بعد از انتخابات. مردان غیور در خیابان گرد هم آمده بودند و برای براندازی نسخه های شجاعانه می پیچیدند.  صدا ها نزدیک تر شد و من خودم دیدم که موتوری دمپایی به پا داشت. نفر دوم هم باتوم را در هوا می چرخاند مثل فیلم ها.   مادرم با شال و لباس بی آستین جلوی در آمده بود که ببیند چه خبر شده.تا کوچه پایین دوید و با مرد باتوم به دست درگیر شد تا پسر بچه ای با روبان سبز را که مثل پرنده پر می زد و از نفس افتاده بود از دست آن ها نجات بدهد. تازه این جا بود فهمیدیم چرا مادرم سال های پیش در هیچ راه پیمایی شرکت نکرده بود.

فردا گریه مادرم را دیدیم. بلند بلند. نه به خاطر این که کنار گردنش از ضرب باتوم درگیری دیشب سیاه شده بود؛ که پشیمان بود که چرا تمرین نداشته جیغ بکشد تا در آن لحظه مردم را از شوک درآورد. یاد پرپر زدن آن جوان می افتاد که پشت درختچه های پیاده رو پریده بود. نشانش کرده بودند و بالاخره گیرش انداختند.

به باد ندارم مادرم گفته باشد «آن کس که گفته زن ناقص العقل است دچار حماقت است». ولی وقتی حرفی از این جنس است به یاد چهره او می افتم.

نمی دانم به جز ما سه نفر، سالی چند نفر از 40 بچه ای که از او الفبا را یاد گرفتند چیزهایی را از آن کلاس می دانند که مادرم هرگز به آن ها نگفته. کسی چه می داند، شاید پسر گریزان سر کلاس مادرم حروف را بی صدا کشیده بود.

 

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

بازسازی و آن چه حق من است

برخی راحت دست می شویند، از لباس های قدیمی، از رابطه های قدیمی. من اما هنگام دور انداختن یک قوطی کنسرو به این فکر می کنم که تاریخچهء این موجود فرضاً بی جان، کجا حق دارد تمام شود.
و این می شود که شیشه های سبزِ مستی را شکسته و نشکسته بر دیوار می نشانم تا دوباره زندگی کنند.

اگر پزشک می بودم نه به خاطر انسان دوستی، که به خاطر چرخهء ناتمامی که این تن درخورش نیست، نمی گفتم خانم، پسر شما مردنی است.

مو را از ماست می کشم. از حقم نمی گذرم. طرف مقابلم را دق مرگ می کنم ولی همیشه حقم را زنده می کنم.
و مملکتم حق من است. حتا اگر کسانی آن را تن نیمه جان بپندارند.
حتا اگر آن سوی دنیا باشم.

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

دو زن

زن: لبخند می زند و برایش مهم نیست که مردم چه می بینند. نه این که واقعا با همکارش رابطه ای داشته باشد، تنها یک غریزه زنانه وادارش می کند که دست کم صورتش شبیه زنانی باشد که زیبا به نظر می رسند. با خودش می گوید حیف که نمی تواند خطر را بپذیرد و کمی بیشتر آرایش کند.

مرد با خودش: خوب، کمی توپره ولی چاق نیست. به هر حال از اون یکی همکارش دلپذیرتره. می دانست که نباید چشمهایش زیاد حرکت کند. از سفیدی مهتابی صورت که توی قاب سیاه چادر می درخشید به پایین سر خورد و توی شکاف «چادر ملی» گیر کرد. فرق چندانی نداره، این شکاف روی تن باشد یا روی چادر؛ نگاه عادت می کند و بعد به سرعت یادت می آید که موجودیتی لطیف آن زیر جا به جا می شود. دستکش حتا سکسی ترش هم می کند. یک بار 3 سال پیش در مسیر کاشان با شلوار جین و عینک آفتابی دیده بودش. «پدرسوخته آرایش خیلی بهش می اومد.». ولی به جز همین لبخند شیرین هر دوی آنها خودشان را به کوچه علی چپ زده بودند.

با کنار انگشتش صدای بی سیم را بلندتر و ایستادنش را اصلاح کرد.

زن: زنی را از دور می دید که کیف بزرگی روی شانه اش دارد. کارمند باید باشد. با دیدن آن ها دستپاچه شد دستش را به سمت روسری برد و قدمهایش را تند و مسیرش را عوض کرد.

از همکار مردش اریب فاصله گرفت ولی عکس العمل او را می دید. سعی کرد قدش خیلی از قد آن زن کوتاهتر به نظر نیاید : «خانم، شما…. بیا اینجا لطفاً…..»


نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized

شکند

امید کوری گره خورده به نگاره های فردایم
امیدی که دل خوش می دارم
به روزهای ندیده و آفتاب گسترده

کتاب سفر نگشودم
سفر کتابم گشود

دست پر می آیم
به شکندی و شکرخندی

نوشتن دیدگاه

دسته Uncategorized