بحث سر مقیاس است.
شکی نیست که در اخبار جهان جای بدشگونی برای خود خریده ایم ولی مردم دنیا تا چه اندازه به سرنوشت ما علاقمندند و آن را دنبال می کنند؟ روزهای اول گمان می کردم که همه امپراتوری پارس را می شناسند ولی هنگامی که همه علاقه خودشان را به من با تحسین زبان و رقص عربی نشان دادند فهمیدم که آن جای بدشگون چندان هم برای مردم اهمیت ندارد. بماند که کسانی که هیچ وقت انتظارش را نداری همیشه هنگام جمع بسته پدیده های اجتماعی با کلماتی چون همه و همیشه و هیچ کس، پابرهنه می دوند وسط نتیجه گیری هایت و مثلا تمام فیلم های جافار پاناهی را بهتر از خود تو به یاد می آورند، ولی این تنها برای آن خوب است که بدانی در علوم انسانی همه، همیشه، هرگز یا هیچ کس مفهوم واقعی ندارد. این اتفاق برایم افتاده است که مثلا سوار تاکسی می شوم و به همکارم تلفن می کنم که به راننده تاکسی آدرس بدهد چون گمان می کنم پیرمردها و راننده تاکسی ها انگلیسی بلد نیستند. آن وقت ناگهان می بینی راننده تاکسی به لهجه سلیسی می پرسد که کجا می خواهید بروید و در دل لابد می خندد. یا مادربزرگی که در جمع تمام جوانان نقش یک مترجم را برایم در اداره پست به عهده گرفت!
اما شمار این آدم ها آن قدر نیست که بتوانی به آن دل خوش داشته باشی. درهای ایران بسته است و سالیان دراز است که کوک جیب مردمان را از زیر باز می کنند و شک می کنم که شاید برای یک دلیل: برای این که بیرون نروند و اگر می روند زیاد دور نشوند. این شیوه ای است که برادران دینی جمهوری اسلامی، مثل برادر هو جین تائو، پوتین و چاوز به نظام همچنان یادآوری می کنند.
اینترنت! فکر این جا را دیگر نکرده بودند. فکر نکرده بدند مارمولک هایی پیدا می شوند که اخبار دنیا را می توانند به چند زبان اصلی بخوانند و بفهمند. این موجی نو است، در حالی که در تمام کشورهای خوش آب و رنگ دنیا چنین پدیده ای به خاطر نزدیکی ساختار زبان هایشان رفتاری تقریبا عادی به شمار می رود. ولی ما دست کم به خاطر دوری ساختار زبانمان از زبان مراکز خبرسازی و رسانه ها خوراک دیگری برای اخبار داشته ایم. خوراکی که وقتی در خود همان رسانه ها برای شنونده فارس زبان ساخته می شود ادویه شرقی به آن افزوده می شود.
هنوز فکر می کنیم که امریکا بزرگترین مسئله اش این است که کی به ایران حمله کند. از رییس جمهورش انتظار نداریم که به تعطیلات برود چون سرنوشت ما در دستان اوست! من هم همین خیال را می کردم. این امریکای جهان خوار باید مملکت ما را پس بگیرد. ولی وقتی می بینیم که سر بزنگاه 25 بهمن قیمت نفت ناگهان بالا می رود جای آن دارد که شک کنیم که شاید این برای کمک به دولت ایران در تحریم است تا هنوز نفس بکشد. جناب اوباما گفت حسنی مبارک باید برود و رفت ولی درباره ما فعلا رییس جمهور رفته گل بچیند.
اما فرض کنید شخص شخیص ایشان روبروی شما ایستاده. می توانید از او بخواهید ارتشش را گسیل کند تا سرنوشتشان را به خاطر سرنوشت شما به خطر بیندازند؟ آن وقت اگر از شما حق توحش بگیرند لابد ناراضی نمی شوید؟
اما وقتی روزی سری به خبرهای چند روزنامه وزین جهان بزنی مقیاس دستت می آید؛ ایران کشور مهمی است ولی تنها کشور پرآشوب نیست. اصلا در مقایسه با خیلی از کشورهای اطراف که کشته کشتار قبیله ای دارند گویی خون فرزندان ما چندان به چشم نمی آید. از بخت بد روزگار، جنبش سبز در منطقه بی شعوری از جهان اعلام وجود کرده. بی شعور از آن جهت که پا به پای خبر کشته شدن پاره های تنمان که هیچ برایمان عادی نمی شود، همیشه در کشورهای گل و بلبل همسایه خبر کشتارهایی به مراتب پرشمارتر از کشتار ایران به سرعت جای خبر ایران را می گیرد. از ارمنستان تا دارفور، از عراق و افعانستان و پاکستان تا همین بحرین که تا همین چند وقت پیش جزیی از ایران بود. در لیبی هم که مردم خشمگین چند مامور دولت را دار زدند. چشم بشردوستان روی زمین تفاوت زندگی بی خشونت و متمدن ما را با کشورهایی که بچه ها و نوجوانانش با تفنگ بزرگ می شوند درک نمی کند. هرچند که ما هم داریم به همان سو می رویم. به همان سوی تفنگ در دستان کودکان کم سن و سال. به هر حال بشر دوستان روی زمین معمولا نیازهای خودشان پاسخ داده شده که به فکر بقیه مردم روی زمین افتاده اند. در جای خوبی از جهان نفس می کشند که نمی توانند بفهمند مرگ یک فرزند برای مادر خاورمیانه ای به همان اندازه باورنکردنی و ناگوار است که برای مادری در هلند که مادر یا پدری در مالزی.
جدای این که ما در منطقه آشوب جهان به دنبال اثبات تمدن خود هستیم، نکته دیگر این است که اعضای پارلمان هر کشوری آن قدر درگیر مسائل خودشان هستند و آن قدر سخت کار می کنند و چانه می زنند که به هوش کشورهای دیگر نیستند. یعنی مثلا وقت ندارند بگویند مرگ بر ایران!! اگر در مجلس کره یا تایلند درگیری می شود تنها به خاطر مسائل خودشان است نه به خاطر کشوری دیگر. دست اجنبی هیچ کجای دنیا در کارنیست، به غیر از ایران. برای همین هم ما به نمایندگان محترم حقوق سر ماهشان را میلیونی پرداخت می کنیم که توی مجلس به نمایندگی از ما شعار بدهند!
داشتم فکر می کردم که ما با این عقیده بزرگ شده ایم که مردم چه می گویند؟ اصلا شاید بیشتر پرهیز از خشونت در راه پیمایی ها به همین دلیل بود. من که نمی توانم در این باره فتوا بدهم چون صلاح کسی که در میدان است را تنها خودش می داند و بس. اما این را می دانم که وقتی همان بچه های مثل دسته گل در بازداشتگاه هایی که حتا نامشان جایی به ثبت نرسیده کتک می خورند، کسی نیست برایشان کف بزند. اگر از من می پرسید بهتر است کتک خوری را به کسی آموزش ندهیم تا مثلا جنبش روسفید شود. ولی بحث گاهی سرخ نگه داشتن صورت با سیلی است. نمی گویم مثل لیبی ماموران دولتی را دار بزنند، که این کار فایده ای هم ندارد. اما باید بدانیم که ما مردمی به آرامی هندی ها هم نیستیم. وقتی یک نفر را می ریزند می گیرند که نمی شود ایستاد نگاه کرد. باید نجاتش داد و خود به خود درگیری پیش می آید. یادم هست که مردم شوکه بودند و نمی دانستند چه گونه به هم کمک کنند. چنین رفتاری به دوری از خشونت تفسیر نمی شود. شاید به جای پرهیز از خشونت بهتر باشد به آن ها یاد بدهیم با کمترین درگیری از خودشان دفاع کنند.
پس از تمام این ها، دست آخر بنازم به مردم مملکتم. وقتی که فیلم های روزهای راه پیمایی را می بینی، همان هراسی که تمام ما آن را تجربه کرده ایم در فیلم ها موج می زند. مردم می ترسند ولی می روند. دستشان خالی است اما می روند. می روند چون فهمیده اند که سرنوشتشان دیر یا زود باید به دست خودشان نوشته شود. تمام بهترین ها را برایشان می خواهم چون ارزش بهترین ها را دارند.